|
دود میخیزد... دود میخیزد ز خلوتگاه من کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟ با درون سوخته دارم سخن کی به پایان میرسد افسانه ام؟ دست از دامان شب برداشته ام تا بیاویزم به گیسوی سحر خویش را از ساحل افکندم در آب لیک از ژرفای دریا بی خبر بر تن دیوار ها طرح شکست کس دگر رنگی در این سامان ندید چشم میدوزد خیال روز و شب از درون دل به تصویر امید تا بدین منزل نهادم پای را از درای کاروان بگسسته ام گرچه میسوزم از این اتش به جان لیک بر این سوختن دل بسته ام تیرگی پا میکشد از بام ها صبح میخندد به راه شهر من دود میخیزد هنوز از خلوتم با درون سوخته دارم سخن
در قیر شب....
دیر گاهی است در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است بانگی از دور مرا میخواند لیک پاهایم در قیر شب است رخنه ای نیست در این تاریکی در و دیواره به هم پیوسته سایه ای لغزد اگر روی زمین نقش وهمیست زبندی رسته نفس آدمها سر به سر افسردست روزگاریست در این گوشه پژمرده هوا هر نشاطی مردست دست جادویی شب در به روی من و غم میبندد می کنم هرچه تلاش او به من میخندد نقش هایی که کشیدم در روز شب ز راه آمد و با دود اندود طرح هایی که فکندم در شب روز پیدا شد و با پنبه ز دود دیرگاهیست که چون من همه را رنگ خاموشی در طرح لب است جنبشی نیست در این خاموشی دست ها،پاهاپپ،در قیره شب است
تازه پیدایش کردم او را از من نگیرید سخنانی زیبا و دلنشین از دکتر شریعتی
جوهری که هویت خویش را نیافته است جوهر رنج است . کسی که با «خود » نیست ! چه تنهایی سختی در زندگی طوری باش که انانکه خدا را نمی شناسند ،تورا که می شناسند خدا را بشناسند! . . . بگذار که شیطنت عشق ، چشمان تو رو بر عریانی خویش بگشاید و کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن . . . چه بسیارند کسانی که همیشه حرف می زنند بیآنکه چیزی بگویند و چه کم اند کسانی که حرف نمی زنند اما بسیار می گویند. . . . اگر روزی تهدیدت کردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست! اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد . . . حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود کاش بجای نشان دادن زخمهای تنش افکارش را نشانمان می دادند . . . می خواستم زندگی کنم راهم را بستند ستایش کردم گفتند خرافات است عاشق شدم گفتند دروغ است گریستم گفتند بهانه است دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم . . . هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود . . . دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد،
چه زیباست کلام دکتر علی شریعتی در کتاب " هبوط کویر"
دو تن برای خوشبخت بودن به هم نیازمندند و دو یکدیگر برای بودن! در اینجا شادی درد خنده مسخره ای است ، خوشبختی منجلاب پست و گدایانه ای است
ای که تو را پس از چهار نسل پیاپی ، پس از یک قرن مدام بر سر راه اجداد بزرگ و پاکنهادم یافته ام ! من به تو محتاجم ، باش! ای که تو را نمی دانم چه بنامم ، همه کلمات با آنچه میان من و توست بیگانه اند ، کلمات خدمتگذاران پست دیگرانند و من هیچ کلمه ای را برای گفتگوی با تو شایسته تر از " سکوت" نیافته ام ! آیا سخن مرا می شنوی؟ هر جا هستی ، لحظه هایی را برای شنیدن سخنان من به گوشه ساکتی پناه بر و به من گوش ده ، آیا در آن لحظاتی که همه جا در سکوت آرام گرفته است و همه چیز خاموش شده است صدای مرا نشنیده ای که با تو سخن می گویم ؟ من همواره در خلوت غمگینم با تو گفتگو دارم ، تو در تنهایی من همیشه هستی ، هرگاه که به انزوای خاموشم سر میکشم تو حاضری و با چهره ی مهربان و لبخند نوازشگر و نگاههای تسلیت بخش خویش پیشم می خزی ، گرد ملال زندگی را از رخسار خسته ام می زدائی ، لبخند امید بر لبان تلخم می نشانی ، تسکینم می دهی ، آرامم میکنی ، توانم می بخشی ، جانم میدهی ، امیدوارم می کنی ، مرا بیادم می آوری ، سیرم می کنی ، سیرابم میکنی ، مغرورم می کنی ، خودخواهم می کنی ، تلخیها را از جانم می شوئی ، جراحتها را در قلبم مرهم مینهی ، دردها را در روحم التیام می دهی ، رنجها را در جانم محو میکنی ، خوبم می کنی ، تندرستم می کنی ، راضیم میکنی ، تو اکسیر منی
تو معنی زندگی منی ، تو سر منزل هر سفر منی ، تو سرچشمه هر عطش منی ، تو خوب ترین من های منی ، تو روح کالبد منی ، تو نگاه چشم منی ، تو نبض رگ های منی ، تو تپش دل منی ، تو گرمای تن منی ، تو وزن بودن منی ، تو دم هر نفس منی ، تو هر لحظه عمر منی ، تو مخاطب هر خطاب منی ، تو گیرنده هر نامه منی ، تو منادای هر ندای منی ،
زیبائی هر لبخند توئی ، شهد هر بوسه توئی ، شکر هر شربت توئی ، نشئه هر شراب توئی ، گرمی هر امید توئی ، نازکی خیال توئی ، قامت آروز توئی ، پرتو هر شعله توئی ، جاذبه زمین از توست ، خرمی بهار از توست ، سبزی سبزه ها توئی ، آبی آسمان توئی ؛ نخلستان علی توئی ، درخت بودی بودا توئی ، آتش طور موسی توئی آه این تصویر آشنا کیست؟
تصویری که سالهای دراز بوده و هست و همواره او را دوست می داشته ام و همواره آنرا باخودم خویشاوند می یافته ام و میدانسته ام که این عکس یادگاری کسی است که نمی دانستم کجا او را دیده ام ؟کجا هست؟اسمش چیست؟ اما می دانسته ام که این چهره ی عزیزی است که با من "خویشاوندی بسیار نزدیک" است ، مثل اینکه ، نه ، حتما ما را از یک گل سرشته اند ، مثل اینکه در دنیای دیگری ، پیش از این با او زندگی کرده ام ، اهل یک مملکت بوده ایم ، یک شهر ، یک محله و شاید هم یک خانواده و مثل اینکه با هم بزرگ شده ایم ، کودکی را با هم بوده ایم ، خیلی باهم رفیقیم و همروح و مثل اینکه اصلا کودکی رابا هم بوده ایم ،
و بعدها که نمی دانم کی و کجا ، آن سر و سامان بهم ریخته و قیامت شده و در این دنیا دیگر او را گم کرده ام و هنوز او را نیافته ام ، ندیده ام ، اما خاطره ای گنگ ولی بسیار سنگین و زنده از او همواره در من بوده و هست و مرا همواره در پی خویش میکشانده و در هر چهره ای او را می جسته ام و نمی یافته ام و هر صدای پائی مرا به خود آورده که شاید او است و نبوده است وبا صدای هر دری از شوق پریده ام که اوست و نبوده است و کم کم از یافتنش نومید شده ام و
از یاس دیگر به هیچ صدای پائی گوش نمی دهم و هیچ صدای دری مرا از خویش بدر نمی برد و در هیچ آوازی طنین آشنای او را نمی شنوم و کم کم یقین کرده بودم که او نیست ، شاید او اصلا به این دنیا نیامده است و همانجا مانده است ، شاید مرده و شاید هم هست و من او را نمی بینم ، اما چهره اش در نظرم آشنا است و تصویرش در ضمیرم زنده است و همو است که همه ی چهره ها را در چشمم بیگانه کرده است و همو است که من او را تنها خویشاوند و تنها دوست و تنها هموطن و همخون و هم خانواده ی خویش در این غربت زندگی و غربت دنیا می دانم و نیست و همواره آرزوی یافتنش و دغدغه ی گم کردنش و خاطره آن " نمی دانم کی" هائی که با او بودم و با هم بودیم و او مرا بس بود و من او را بس بودم و من او را در خویش می دیدم و او مرا در خویش می یافت ، من خود را در او می دیدم و او خود را در من می یافت و او مرا در خویش می یافت
من خود را در او می دیدم و او خود را در من می یافت و در کنار او گوئی خود را در کنار هستی می دیدیم و مرز انتهای هر چه هست ، با او خود را در انتهای همه راهها می دیدم و با هم چنان بودیم که گوئی تنها ئیم ، نه ، گوئی با همه ی راهها میدیدم و با هم چنان بودیم که گوئی تنهائیم ، نه ، گوئی با همه عالمیم ، تنها با او ، گوئی تنها با خودم بودم و در حضور هم گوئی هیچکس غائب نیست ، گوئی هیچ کس حاضر نیست ، هیچ چیز که نباشد ، با او اضطراب "ناگفته ماندن" نبود ، سکوت نبود و گفتن نبود ، آرامشی و اطمینانی زاده ی رسیدن به سر منزل بود ،
نیاز نبود ، انتظار نبود ، تشنگی نبود ، هراس نبود ، شور جوانی نبود ، سردی پیری نبود ، جوانی نبود ، پیری نبود ، تظاهر نبود و دروغ نبود و فریب نبود تصنع نبود و نمودن و بودن نبود ، تناقض و تضاد نبود ، یک من بود و نیازی به تحمل کشیدن باز چندین من نبود ، هیچ چیز نبود و همه چیز بود ، گوئی با هم زاده ایم و گوئی با هم خواهیم مرد ، نبض ها با هم می زدند و نفس ها با هم می کشیدند ، با هم زنده بودیم ، می اندیشیدیم و در میان ما فضا نبود و خلا نبود و نزدیک شدنها و دور شدنها نبود ، کلمه نبود " شرط " نبود ، هیچ چیز نبود و همه چیز بود
رنج تلخ نبود ، طبیعت وحشی نبود و مرگ هراسناک نبود و سخت سخت نبود که اگر دو تن چنین خویشاوند ، چنین دوست با هم بمیرند مرگ هراسناک نیست هراس مرگ از آنست که گریبان آدمی را تنها می گیرد و جدا می کند ، با هم به سراغ مرگ رفتن وحشتناک نیست ، با هم مردن سخت نیست ، که اگر بگوئیم لذت بخش هم هست باور نمی کنند؛
با هم رنج بردن تلخ نیست ، که اگر بگوئیم شیرین هم هست باور نمی کنند ؛ با هم زیستن و در زیر این آسمان دم زدن غربت نیست ، همه بدیها ، سختی ها ، تلخی ها و بی طاقتی ها و وحشتها همه از تنهایی است ، از مجهول ماندن است ، جدا مردن است. نمی دانید سلول تنگ و تاریک زندان اگر زندانی تنها نباشد فراخ است ، بیکرانه است ، مهدآزادی است و خانه است و زندگی است اما می دانید که بر روی این خاک ، اگر تنها بمانیم چقدر تنگنای کور است ؟ و افق ها چه دیواره های سخت و بلند و نزدیک است و آسمان چه سقف کوتاه و سنگین !
و من او را از آن روز که به این دنیا افتاده ام گم کردم و هر چه گشتم نیافتم ، تصویرش را در عمق فرو بسته وپاک خویشتنم در قابی از خود خودم ، از عزیزترین و خوب ترین تکه های جانم گرفته بودم و به یادگار آن ایام نگاهش می داشتم و چون از یافتنش نومید بودم نگاهم را از عکسش بر نمیگرفتم
و چون از یافتنش نومید بودم گوشم را به صدای هیچ پائی نمی بستم ، و چون از یافتنش نومید بودم، انتظار نمی کشیدم ،چشم براه نبودم ، باور نمی کردم ، تردید نمی کردم ، چه ، یقین داشتم که او را نخواهم یافت و یقین داشتم که او نخواهد آمد و من وفای او را عهد بسته بودم و با هیچ فریبی بر آن نمی شدم که آنرا بشکنم ،هیچ پیامی مرا به خویش نمی خواند که می دانستم پیام او نیست
و از این رو دیگر به بیرون نمی اندیشیدم و در انتظار وحی نبودم ، سر از دورن خویش بیرون نمی کردم که تصویرش در درون بود و من رنج تنهائی و غربت وبیگانگی را در درون فراموش می کردم که در بیرون با همه تنها بودم ، که در بیرون سکوت بود و غربت بود و بیگانگی و ناآشنائی و در درون تصویر او بود و در درون تنها نبودم و این بود که از هر دستی که ، حتی به مهر ، می کوشید تا مرا از اندرون بدر آورد بیزار بودم و از هر که مرا رها می کرد و به خود وامیگذاشت ممنون
گذران.... تا به کی باید رفت از دیاری به دیاری دیگر نتوانم نتوانم جستن هر زمان عشقی و یاری دیگر کا ما آن دو پرستو بودیم که همه عمر سفر میکردیم از بهاری به بهاری دیگر آه اکنون دیریست که فرو ریخته در من،گویی تیره آواری از ابر گران چون می آمیزم،با بوسه تو روی لبهایم میپندارم می سپارد جان،عطری گذران آنچنان آلوده است عشق غمناکم با بیم زوال که همه زندگیم می لرزد چون تو را مینگرم مثل این است که از پنجره ای تک درختم را،سرشار از برگ در تب زرد خزان مینگرم مثل این است که تصویری را روی جریان های مغشوش آب روان مینگرم شب و روز شب و روز شب و روز بگذار که فراموش کنم تو چه هستی،جز یک لحظه،یک لحظه که چشمان مرا میگشاید در برهوت آگاهی؟ بگذار که فراموش کنم
شعر سفر.... همه شب بادلم کسی میگفت سخت آشفته ای ز دیدارش صبحدم باستارگان سپید می رود میرود نگهدارش من به بوی تو رفته از دنیا بی خبر از فریب فرداها روی مژگان نازکم میریخت چشمهای تو چون غبار طلا تنم از حس دستهای تو داغ گیسویم در تنفس تو رها میشکفم ز عشق و میگفتم هر که دلداده شد به دلدارش نشنید به قصد آزارش برود،چشم من به دنبالش برود عشق من نهدارش آه،اکنون تو رفته ای غروب سایه میگسترد به سینه راه نرم نرمک خدای تیره غم مینهد پا به معبد نگهم مینویسد به روی هر دیوار آیه هایی همه سیاه سیاه
میان تاریکی.... میان تاریکی تو را صدا کردم سکوت بود و نسیم که پرده را میبرد در آسمان ملول ستاره ای میسوخت ستاره ای میرفت ستاره ای میمرد تو را صدا کردم تو را صدا کردم تمام هستی من چو یک پیاله شیر میان دستم بود نگاه آبی ماه به شیشه ها میخورد ترانه ای غمناک چو دود بر میخواست ز شهر زنجره ها چه بود میلغزید به روی پنجره ها تمام شب آنجا میان سینه من کسی ز نومیدی نفس نفس میزد کسی به پا میخواست کسی تو را میخواست دو دست سر او را دوباره پس میزد تما شب آنجا ز شاخه های سیاه غمی فرو میریخت کسی ز خود یماند کسی تو را میخواند دودست سر او را دوباره ÷س میزد تمام شب آنجا ز شاخه های سیاه غمی فرو میریخت کسی ز خود میماند کسی تو را میخواند هوا چو آواری به روی او میریخت درخت کوچک من به باد،عاشق بود به باد بی سامان کجاست خانه باد؟ کجاست خانه باد؟؟
تنهایی ماه.... در تمام طول تاریکی سیر سیرکها فریاد زدند ماه... ای ماه بزرگ در تمام طول تاریکی شاخه ها با آن دستان دراز که از آنها آهی شهوتناک سوی بالا میرفت و نسیم تسلیم به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز و هزاران نفس پنهان در زندگی مخفی خاک و در آن دایره سیار نورانی شب تاب دغدغه در سقف چوبین لیلی در پرده غوکها در مرداب همه با هم همه یکریز تا سپیده دم فریاد زدند ماه ای ماه بزرگ در تمام طول تاریکی ماه در مهتابی شعله کشید ماه دل تنهای شب خود بود داشت در بغض طلایی بیرنگش میترکید
پرنده مردنیست... دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب میکشم چراغهای رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست
آفتاب میشود...
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب میشود چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب میشود نگاه کن تمام هستیم خراب میشود شراره ای مرا به کام می برد مرا به اوج می برد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب میشود تو آمدی ز دور ها و دور ها ز سرزمین عطر ها و نور ها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها ز ابر ها بلورها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعر ها و نورها به راه پر ستاره میکشانیم فراتر از ستاره مینشانیم نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم چه دور بود پیش از این زمین ما به این کبود غرفه های آسمان کنون به گوش من دوباره میرسد صدای تو صدای بال برفی فرشتگان نگاه کن که من کجا رسیده ام به کهکشان به بی کران به جاودان کنون که آمدیم تا به اوج ها مرا بشوی با شراب موج ها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات مرا بخواه در شبان دیر پا مرا دگر رها مکن مرا از این ستاره ها جدا مکن نگاه کن که موم شب به راه ما چگونه قطره قطره آب میشود سراحی سیاه دیدگان من به لای لای گرم تو لبالب از شراب خواب میشود به روی گاهواره های شعر من نگاه کن تو می دمی و آفتاب میشود
|
About![]()
چون سنگها صدا مرا گوش میکنی یادشون بخیرهفته سوم فروردین 1388هفته اوّل فروردین 1388 هفته چهارم اسفند 1387 هفته سوم اسفند 1387 هفته دوم اسفند 1387 هفته اوّل اسفند 1387 هفته چهارم بهمن 1387 هفته سوم بهمن 1387 هفته دوم بهمن 1387 هفته اوّل بهمن 1387 هفته چهارم دی 1387 هفته سوم دی 1387 هفته دوم دی 1387 هفته اوّل دی 1387 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 Links
ღ.•*♥جدیدترین لباس عروس هاღ.•*♥ |